اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره.
غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم. پسر کوچکم غذا را بوکرد و اخمهایش رفت توی هم..
دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه.
به بچه ها گفتم "ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است ، یه کوچولو امتحان کنید...اصلا میدونید اسم این غذا چیه ؟ یه راهنمایی می کنم بهتون...باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه."
ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد . به برادرش سقلمه زد و گفت:
"نخور! نخور! تاپاله است!"
نظرات شما عزیزان:
موضوعات مرتبط: داستان ، ،
برچسبها:
تاريخ : دو شنبه 4 ارديبهشت 1391برچسب:داستان جیگر !!!, | 14:52 | نویسنده : علیرضا |














































لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید